تبلیغات
شعرمن و نظر کاربران - شوق زندگی(قسمت چهارم)
تنهایه بی سنگ صبور
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

سلام دوستای گل

برای خوندن قسمت چهارم به ادامه مطلب برید...

 

قسمت چهارم

 

مسعود بعد از غم مادرش بد تر از همیشه شده بود، حالش وصف کردنی نیست، بعد از این

 

که از ستاره نا امید شد. تنها امیدش مادرش بود ولی حالا باید داغ مادر رو هم تحمل کنه

 

(مسعود در دوران کودکی پدرش رو از دست داده بود)یه خواهرهم داره که شوهر کرده.

 

مسعود توی خونه بدون پدر و مادرش نشسته و به بدبختیهاش فکر میکنه، به این که چرا این

 

همه بد میاره اونم پشت سر هم.به این فکر میکرد که چرا اینقدر تنهاست، الان چند روزی

 

میشه که تو خونه نشسته و با این که داغداره هیچکس نه یه سری میزنه نه یه زنگی نه

 

رفیقی نه فامیلی ... فقط هفته ای یه بار خواهرش میاد یه ساعت سر میزنه.....

 

غم همیشه کنارم، دیگه آروم ندارم

 

می خوام مثل ابر پاییزی ببارم

 

کسی به خلوت دلم سر نزد

 

تو کوچه ها یه قاصدک هم پر نزد

 

مثل شمع آب میشم ، بدون شعله میسوزم

 

امیدم پر زد و مرد، گوشه خونه میپوسم

 

 امشبم غم اومده به خلوتم سر بزنه

 

وفا داره، رفیقمه، تنها مونس منه

 

تقریبا یکی دو هفته از فوت مادر مسعود میگذره و اون هر روز توی خونه میشینه و جایی

 

هم نمیره، قید دانشگاه هم زده، دیگه اونجا براش عذابه....

 

یه روز بعد از ظهر، زنگ خونشون به صدا در اومد، مسعود تعجب کرد رفت در رو باز

 

کرد، باورش نمیشه! ستاره است. ستاره تسلیت گفت و بعد هم گفت: نمیدونستم مادرتون

 

فوت کردن، دیدم چند وقته نمیاید دانشگاه نگران شدم. از بچه ها جویا شدم که گفتن ....

 

مسعود که خیلی از دست ستاره ناراحت بود، هیچی نگفت. ستاره بعد از چند دقیقه سکوت

 

گفت: میخوام یه چیزی بهتون بگم، اون روز تو پارک دیدمتون، گفتم حتما مارو دیدید، گفتم

 

توضیح بدم سوء تفاهم نشه. اون پسره پسرعموم بود. مسعود وسط حرف ستاره اومد و

 

بابغض گفت: نگفته بودی ازدواج کردی!!! ستاره: نه! من مجردم، پسر عموم اومده بود تا

 

باهم حرف بزنیم، راستش خانواده ها مون اسرار دارن با هم ازداوج کنیم ولی من نمی

 

خوام، اونم پسر فهمیده ای و قبول کرد. مسعود: چرا ازدواج نمیکنی؟ مگه پسر بدیه؟!

 

ستاره: نه! ولی من دوستش ندارم. بعد حرف رو عوض کردو از مسعود خواهش کرد که

 

به دانشگاه برگرده، مسعود هم که یه جورایی خوشحال شده بود، قبول کرد.

 

چند روز بعد توی دانشگاه پسر عموی ستاره اومد تاا با مسعود صحبت کنه، به مسعود

 

گفت: اون روز توی پارک ستاره وقتی دید که داری با اون حال میری خیلی به هم ریخت،

 

از حالتت فهمیدم که وقتی ستاره رو بامن دیدی ناراحت شدی! دوستش داری!... ستاره نمی

 

خواد با من ازدواج کنه چون دلش جای دیگس، البته قبلا هم مخالف بود ولی تو این چند

 

وقته رسما گفت تا من بی خیال بشم. حواست بهش باشه....

 

تنهای تنهام ، دلم شکسته

 

داغ بزرگی روی دلم نشسته

 

بیا تو آسمون من، ستاره باش و بدرخش

 

برام بودی تلنگری، یه صاعقه یه آذرخش

 

خیلی خستم کمکم کن، تا دوباره جون بگیرم

 

اگه تو این راه دراز، پیشم نباشی میمیرم

 

خیلی میترسم دستام، جداشه از توی دستات

 

وقتی شنیدم حرفاتو، حال خوشی بهم دست داد

 

 



نوشته شده توسط :مجنون
چهارشنبه 5 بهمن 1390-12:47 ق.ظ












دریافت کد آهنگ وبلاگ