تبلیغات
شعرمن و نظر کاربران - شوق زندگی(قسمت سوم)
تنهایه بی سنگ صبور
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

سلامی دوباره به دوستای گلم

برای خوندن قسمت سوم "شوق زندگی" به ادامه مطلب مراجعه کنید!

(از غمناک بودن داستان پوزش میخواهم!)

"قسمت سوم"

 

چند روزیه حال مسعود خیلی خوب شده دیگه از اون نا امیدیا خبری نیست، حسابی سرحال

 

شده، امید زندگی پیدا کرده، حالا احساس میکنه که یکی هست که به امید اون و برای

 

باهاش بودن نفس بکشه، دیگه منتظر مرگ نیست دوست داره کنار ستاره هزار سال عمر

 

کنه، فکر میکنه ستاره هم دوستش داره و همه چی تمومه. کم کم داره مادرشو آماده میکنه تا

 

بهش بگه برن خواستگاری.....

 

یکی دو روز بعد تو پارک کنار دانشگاه نشسته بود داشت به روزای خوب آینده فکر میکرد

 

که ستاره رو دید یه خورده اونور تر روی یه نیمکت نشسته بود البته مسعود رو ندیده،

 

مسعود تا خواست بره جلو دید که یک پسر نشست کنار ستاره فکرکرد مزاحمه اما یه

 

خورده که گذشت فهمید که همدیگر رو میشناسن، می دونست ستاره برادر نداره، شوکه شده

 

بود، خیلی دوست داشت بدونه اون پسره کیه، به خودش گفت معلومه دیگه یه احتمال بیشتر

 

نداره..... حتی نتونست بقیه فکرشو به خودش بگه. دنیا روی سرش خراب شد، درست از

 

چیزی که میترسید سرش اومد. خیلی به هم ریخت داشت میرفت که ستاره دیدش خواست

 

بره جلو ولی فکر کرد حتما مسعود اونارو دیده، ناراحت شدو رفت. مسعود داشت قدم میزد

 

که بارون گرفت، تنها چیزی که بزمش رو تکیمل میکرد....

 

چی میبینم خدایا، بگو اشتباهی دیدم

 

اومد آخر سرم، همونی که میترسیدم

 

ای ابر بارونی ببار رو تن این مرد

 

نمی خوام ببینه اشکمو اونی که عاشقم کرد

 

دیدمش با اون غریبه، نفسام شماره افتاد

 

از دست این روزگارو آدمای زمونه فریاد

 

چرا عاشقش شدم، آخه عاشقی چی داره

 

همشون مثل هم هستن، همشون حتی ستاره....

 

مسعود زیر بارون خیس خالی شده بود، دوست داشت تا فردا قدم بزنه، چیزی رو که دیده

 

بود باورش نمیشد، اصلا دوست نداشت باور کنه که ستاره متاهله. هنوز کلاس داشت اما

 

نمی تونست بمونه، رفت تا وسایلشو از تو دانشگاه برداره که چشمش به ستاره افتاد اما

 

بدون اعتنا ازش دور شد، ستاره از این که مسعود در بارش چی فکر کرده نگران بود!

 

مسعود تا به خونشون برسه تو حال و هوای ضد حالی که خورده بود به سر میبرد، اما

 

وقتی نزدیک خونه شد متوجه ازدحام جمعیت شد، رفت جلو دید آمبولانس بهشت زهرا

 

اومده نمی تونست جلوتر بره، دیگه ستاره رو یادش رفته بود، یه دفعه یکی از همسایه ها

 

دیدش، اومد جلو تسلیت گفت و گفت: مادرت زن خوبی بود خدا رحمتش کنه!

 

مسعود افتاد روی زمین، به امید آغوش مادرش اومد خونه اما......

 

به هوای آغوش گرمت اومدم ای همزبونم

 

دلمو شکسته بودن، اومدم پیشت بمونم

 

اومدم تا بکشی دستتو رو بال و پرم

 

صدات آرومم کنه، عشقشو از یاد ببرم

 

اومدم تو آغوشت بغضمو وا بکنم

 

تا برام دعا کنی، تا اسمتو صدا کنم

 

نرو مادر، نرو  من اینجا غریبم

 

توی این دنیای بی تو تا همیشه بی شکیبم

 

نرو مادر، بری سر روشونه های کی بذارم

 

نرو مادر، بری من چطور دووم بیارم

 

داری میری، چقدر آروم، دل من بی تو میمیره

 

مادرمن، سرور من، جوونه تو دیگه پیره....

 

مادر من.....

 



نوشته شده توسط :مجنون
جمعه 30 دی 1390-12:46 ق.ظ












دریافت کد آهنگ وبلاگ